دعا کن تا شعر باران از آسمان ببارد ای الهه زیبایی
در اضمحلال این دنیای بی مرگی  

در این خاموشی مبهم  

در این سردی

 نمی خواهم دگر دستان سردم را بیاویزم به چشمانم 

نمی خواهم دگر حتی ببوسم با ردای غم 

من احساسات بی حدم

نمی خواهم دگر حتی کمی از شادی ام کاهم

در این خلوت 

فقط یک چیز می خواهم 

خدایا تو مرنجانم

مرنجانم به پاکوبی احساسم

مرنجانم به نادیدن

مرنجانم به غم خوردن 

کمی بگذار تا درکم کند احساس 

کمی بگذار تا خوابم کند مرگم

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:45  توسط متین  | 


پیوند خورده آمدنت با نبود من

گفتی نمان برو ولی اما چه سود؟! من ،

آنقدر صبر می کنم آخر که بشکند

هر لحظه بغض عشق تو در تار و پود من

جانم به لب رسیده دگر آرزوی عشق

ای لحظه لحظه های تولّد به سوی عشق

نازان شتاب کن که من اینجا برای تو

مُشتی غزل سروده ام اینجا به بوی عشق

تنها ترین ستاره ی عشق ، آسمان من

وقتی تو آمدی و شدی جان جان من ،

لبخند عاشقانه ات از یاد من نرفت

دلداده ات شدم تو شدی مهربان من

تا عشق در وجود دلم زنده مانده است ،

مهتابِ عشقِ یاد تو در دل نشانده است ،

برگرد تا به پای تو ریزم هزار عشق

ای مهربان بیا که به مرگم نمانده است

رازی نهفته در دل این شعر ، عشق من

کان راز را به جز تو کسی هم نخوانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ خرداد۱۳۹۲ساعت 12:21  توسط متین  | 

           امید سالهای از دست رفته ام ، امید روزهای بی کسی ام

تولدت هر سال ، بی تو آغازی است برای عاشق تر ماندنم ، بی تو اما در دلم

با تو بودن را جشن میگیرم و ساده میگویم  : حس بودن دوباره ات مبارک . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ خرداد۱۳۹۲ساعت 12:19  توسط متین  | 

می نویسم از درد

می نویسم از هیچ

 می نویسم زندگی یعنی

یک قدم تا خود مرگ

تا خود باور یک عشق محال

زندگی یعنی مرگ

تک درختی بی برگ

می نویسم

نفسم آخر از این شعر برون خواهد شد

چشم تو آخر از این کار به خون خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ بهمن۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط متین  | 

بگذار رها شوم در آغوشت

تا کام بگیرم از لب نوشت

ای مرگ مرا دگر تحمل نیست

بگذار رها شوم در آغوشت


+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ دی۱۳۹۱ساعت 22:30  توسط متین  | 

بدرود یار وعده ی دیدار بعد مرگ

                          بگذار فاش می شود اسرار بعد مرگ

بر گور ما زنان عزادار دیده ای ؟

                          نا گاه می شوند وفادار بعد مرگ!!!

بر گور من میار گل و شیطنت مکن

                         از گل عزیز تر شوی ای خار بعد مرگ

دنیا تو را برای کسی دیگر آفرید

                       خوشبخت باشی ای دل بی یار بعد مرگ!


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ دی۱۳۹۱ساعت 23:39  توسط متین  | 

 برای بودنت می مانم و برای دیدنت می میرم ؛ باش تا بمانم

و بمان تا نمیرم و تا ابد در کنارت آرام بگیرم


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ دی۱۳۹۱ساعت 23:22  توسط متین  | 

بی دریغ ب

             ا

             ر

             ا

            ن

              می بارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۴ آبان۱۳۹۱ساعت 18:27  توسط متین  | 

تنها رود است که شکوه شکستن در دریا را می داند .

آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ خرداد۱۳۹۱ساعت 16:53  توسط متین  | 

پیوند خورده آمدنت با نبود من

گفتی نمان برو ولی اما چه سود؟! من ،

آنقدر صبر می کنم آخر که بشکند

هر لحظه بغض عشق تو در تار و پود من

جانم به لب رسیده دگر آرزوی عشق

ای لحظه لحظه های تولّد به سوی عشق

نازان شتاب کن که من اینجا برای تو

مُشتی غزل سروده ام اینجا به بوی عشق

تنها ترین ستاره ی عشق ، آسمان من

وقتی تو آمدی و شدی جان جان من ،

لبخند عاشقانه ات از یاد من نرفت

دلداده ات شدم تو شدی مهربان من

تا عشق در وجود دلم زنده مانده است ،

مهتابِ عشقِ یاد تو در دل نشانده است ،

برگرد تا به پای تو ریزم هزار عشق

ای مهربان بیا که به مرگم نمانده است

رازی نهفته در دل این شعر ، عشق من

کان راز را به جز تو کسی هم نخوانده است

+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ خرداد۱۳۹۱ساعت 7:0  توسط متین  | 

مطالب قدیمی‌تر